شهاب الدين احمد سمعانى

276

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بيت خيز تا جان و دل سبيل كنيم * قافله رفت ما رحيل كنيم 76 در بيابان عاشقى بدَوِيم * قدم از پرّ جبرئيل كنيم ز آتش عشق مشعله سازيم * وز اميد وصال ميل كنيم آن مهتر در عالم راحت و آسايش آرام گرفته بود و بر تخت عزّ و كرامت پادشاه‌وار تكيه زده به كام و مراد خود در بساتين فردوس اعلى اميروار مىگشت ، همى ناگاه نابيوسان متقاضى عشق و موكّل محبت حلقهء در سينه‌اش بكوفت 77 كه خيز تا در ميدان قهر بىمرادى 78 ، عاشق‌وار قدمى زنى تا جمال مطلوب بر دلت كشف گردد . اى آدم ساكن در دولت متحرك گرد در عالم عشق و محبت . قطعه اشغال دو عالم را در مجلس قلاشان 79 * چون زلف نكورويان در هم زن و بر هم زن در مجلس مستوران و اندر صف مهجوران * هم جام چو رستم كش ، هم تيغ چو رستم زن گر باده دهى ما را بر تارك كيوان ده * ورناى زنى 80 ما را در قعر جهنم زن كحلِ ارَنِى انْظر در ديدهء موسى كش * خالِ وَ عَصى آدَم بر چهرهء آدم زن رجوليّت آدم دامن وى بگرفت و داد خود از وى طلب كرد ، دست لشكر قهر گشاده كردند تا تاجش به تاراج بردادند و حلّه‌اش از بر بركشيدند . رضوان مىآمد كه يا آدم قدم از بهشت بيرون نه ، كه اين سراى ، سراى راحت است و در كوى و محلّت عاشقان 81 راحت نبود ، بلا بر بلا بود ، در آن سراى محنت در دايرهء محبّت قرار گير ، تا سلطان عشق داد تمام از تو بستاند 82 . آنگه ربّ العزّة - جل جلاله - امانت بر آسمان و زمين عرض كرد ، نه مقصود قبول آسمان و زمين بود بلكه مقصود قبول آدم بود ، ليكن به آن عرض سلسلهء عشق آدم در جنبانيدند كه تا حيرت از مقام غيرت برخيزد ، عزّت قبول آدم كه ظاهر گشت در ابا و امتناع ايشان گشت ، شجاعت در جبن ايشان پيدا آمد ، اگر در عالم ترسنده و بددل نيستى شجاعت شجاعان پديد نيامدى . در روزگار امن هر كس سلاح بربندد ، مرد مرد آن است كه روز حرب پديد آيد . آن چه بود كه آن روز نعرهء وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ مىزديد و امروز نطاق اشفاق بر ميان بستيد ؟ اى جوانمرد ! قوّت شمشير و زخم او نه به تيزى اوست ، به بازوى زننده است . عمرو